خوشبختی
دکتر جان شيندلر : خوشبختی کيفيتی از ذهن است که انديشه از زمان لذت می برد.
اسپينوزا : خوشبختی پاداش تقوی نيست ، خود تقوی است.
ضرب المثل آلمانی : آدمهای خوشبخت هرگز شرارت نمی کنند.
پاسکال : ما هرگز زندگی نمی کنيم ، بلکه به اميد زندگی نشسته ايم، برای رسيدن به خوشبختی چشم به راه آينده ايم و در نتيجه هرگز خوشبخت نمی شويم .
بيشتر مردم روی آينده سرمايه گذاری می کنند و از زندگی امروز خود لذت نمی برند ،پيوسته منتظرند که در آينده اتفاقی بيفتد . وقتی ازدواج کنند خوشبخت خواهند شد ، وقتی شغل بهتری بدست آورند به خوسبختی خواهند رسيد ، وقتی پول خريد خانه را پرداختند ، وقتی بچه هايشان را راهی دانشگاه کردند ، وقتی کاری را به اتمام رساندند و پيروز شدند آنوقت است که به خوشبختی خواهند رسيد . اين افراد بدون استثنا مايوس می شوند.
خوشبختی يک عادت ذهنی است ، يک برداشت ذهنی است . اگر آنرا ياد نگيريم و همين حالا روی آن تمرين نکنيم ، هرگز تجربه اش نخواهيم کرد . نمی تواند به حل مسئله ای موکول شود . با حل هر مسئله ، مسئله ديگری بروز می کند ، زندگی مجموعه ای از مسئله هاست . اگر قرار است که خوشبخت شويد ، بايد امروز خوشبخت باشيد .

آبراهام لينکلن : بيشتر مردم به اندازه استعداد ذهنی شان خوشبخت می شوند .
دکتر چاپل : خوشبختی يک کيفيت کاملا درونی است . حاصل انديشه ها ، عقائد و طرز تلقی هائی است که با فعاليتهای خود انسان و بدون توجه به محيط ايجاد می شود و پرورش می يابد .
هیچکس ( مگر معصوم ) نمی تواند در صد در صد اوقات زندگی خوشبخت باشد و همانطور که جورج برنارد شاو می گويد : احتمال نگون بختی هست . اما می توانيم به کمک انديشه و با گرفتن يک تصميم ساده به خوشبختی برسيم و در بخش اعظم زندگی عليرغم همه حوادث جزئی ، وقايعی که حالا ميان ما و خوشبختی فاصله انداخته ، شاد و شادکام زندگی کنيم . اغلب ما عادت کرده ايم که از حوادث و اتفاقات و ناکاميهای جزيی و بی اهميت و نظاير آن احساس رنجش کنيم ، خاطرمان را می آزاريم و غرو لندمان بلند می شود . مدتها روی اين طرز واکنش سرمايه گذاری کرده ايم حالا عادت ما شده است . بخش اعظم اين واکنشهای عادت شده از انجا سر چشمه می گيرد که حادثه ای را اهانت به خويش تلقی کرده ايم . راننده ای بدون دليل پشت سر ما بوق می زند ، کسی بدون توجه در حاليکه مشغول صحبت هستيم به وسط می پرد و صحبت ما را قطع می کند . دوستی بر خلاف انتظار با ما سخن می گويد . چه بسا حوادث غير شخصی را اهانت به خويش تلقی می کنيم و نسبت به آن واکنش نشان می دهيم . اتوبوس چون دير کرده ، در ايستگاهی که در آن منتظر ايستاده ايم توقف نمی کند باز هم ناراحت می شويم ، خشم می گيريم و عکس العمل نشان می دهيم و به عبارت ديگر به نا خوشبختی می رسيم.
در هنگام ضبط يک برنامه تلويزيونی تماشاگران را هدايت می کنند . تابلوی ؛کف بزنيد؛ را بلند می کنند و همه کف می زنند ، بعد تابلوی ؛خنده؛ را بلند می کنند و همه می خندند تماشاچی ها گوسفندوار عمل می کنند برده وار هر واکنشی را که مسئول تهيه برنامه می خواهد نشان می دهند . شما هم در واقع همين کار را می کنيد. اجازه می دهيد حوادث و ساير مردم شما را به ساز خود برقصانند ، به ميل آنها واکنش نشان می دهید . چون برده ای مطيع هستيد و به فرمان هر حادثه واکنش نشان می دهيد . ؛عصبانی شو ؛ . ؛ ناراحت شو ؛ يا ؛ حالا وقت آن رسيده که احساس بدبختی بکنی ؛ .
وقتی عادت خوشبختی را فرا گرفتيد ، ديگر برده نيستيد ، ارباب می شويد و يا همانطور که رابرت استيونسون می گويد: عادت به خوشبخت بودن به ما امکان می دهد که از سلطه شرايط بيرون بيائيم ، آزاد يا تا حدود زياد آزاد شويم.
حتی در رابطه با شرايط اندوهبار و جو نامناسب هم می توانيم ، ولو احساس خوشبختی کامل نکنيم ، کمی خوشبخت تر باشيم . کافی است احساسات رنجش و عقايد مخالف خود را به معرکه اضافه نکنيم.
اپيکتوس : ناراحتی انسانها نه در اثر بروز حوادث ، بلکه به خاطر نظری است که از اين حوادث دارند .
انسان موجودی هدف جو است ، هر آينه که در راستای هدف مثبتی قرار گيرد طبيعتا و به طور عادی در جهت تحقق آن هدف تلاش می کند . خوشبختی نشانه ای از عملکرد طبيعی و عادی است و وقتی انسان به عنوان يک هدف جو عمل می کند ، بدون توجه به شرايط احساس خوشبختی می کند.

توماس اديسون ، آزمايشگاه يک ميليون دلاريش که بيمه هم نبود در آتش سوخت ، کسی از او پرسيد : حالا می خواهی چه کار کنی ؟
اديسون جواب داد : از فردا صبح شروع به ساختن مجدد آن می کنم .
روحيه تهاجمی اش را حفظ کرده بود . هنوز عليرغم اين بد بياری مترصد هدف بود و چون اين روحيه هدف جويی را حفظ کرده بود مطمئنا به خاطر اين حادثه احساس نگون بختی نمی کرد .
هولينگ ورث : لازمه خوشبختی وجود مسئله به اضافه يک طرز تلقی دهنی برای حل مسئله است.
ويليام جيمز : بخش اعظم آن چيزی را که بد بياری و مصيبت می ناميم ، صرفا ناشی از طرز تلقی است که از اين پديده داريم . اغلب می توانيم با تغيير طرز تلقی کسی که با ناراحتی روبروست مسير جريان را تغيير دهيم ، کافی است که جای ترس را با تهاجم عوض کنيم . می توانيم با قيافه ای بشاش به مقابله با مشکل برخيزيم و زحمت را تحمل کنيم . بايد بدانيم که عليرغم وجود بسياری از مشکلات که آرامش آدمی را به خطر می اندازد ، می توان به عزت و افتخار رسيد . حتی اگر بدبياری شديد باشد ،بد بودنش را قبول نکنيد، ناديده اش بگيريد ،به چيزهای ديگری بينديشيد و تا جائی که به شما مربوط می شود با آنکه ممکن است حقايق همچنان موجود باشند ، خصلت شيطانی و بدشان ديگر برايتان مصداق نخواهد داشت . چون انديشه شماست که از حوادث خوب و بد می سازد و در نتيجه بايد با تمام فکر و ذکرتان متوجه اين انديشه باشيد .
عادت واکنش مثبت را در رويارويی با مسائل و مشکلات به وجود آوريد . عادت هدف جويی را بدون توجه به اتفاقاتی که پيش می آيد در تمام اوقات در خود تقويت کنيد . برای اينکار طرز تلقی تهاجمی مثبت را برای تمامی حوادث روزانه و نيز در تصور خود تمرين کنيد . در تصور خود را چنان ببينيد که برای حل يک مسئله يا رسيدن به يک هدف ، اقدام مثبت و هوشمندانه ای می کنيد. ببينيد که به استقبال خطر می رويد و از آن فرار نمی کنيد . با مشکلات روبرو می شويد و با آنها برخورد هوشمندانه می کنيد .
بولورلتيون : اغلب مردم تنها در مقابله با خطراتی که خود را در ذهن يا در عمل بدان عادت داده اند ، شجاعانه رفتار می کنند .
امرسون : معيار سلامت روانی اين است که انسان در همه چيز بدنبال خوبی بگردد.
خوشبختی ، اتفاقی نصيب کسی نمی شود . برعکس خود شما در باره آن تصميم می گيريد . اگر منتظر بمانيد تا خوشبختی خود را به شما برساند ، يا ديگران آن را برايتان بياورتد ، احتمالا بايد همه عمر را به انتظار بگذرانيد. هر روزی از عمر شما آميخته ای از خوشيها و نا خوشيهاست .هيچ روزی صد در صدش خوشی نيست . دنيا پر از حقايق جور به جور است و در زندگی خصوصی هر کسی می تواند بين بدبينی و ملازم آن ، چشم انداز ترشرويی و خوشبختی و ملازم آن خوشحالی ، دست به انتخاب بزند . همه چيز به انتخاب و توجه و تصميم گيری ما بستگی دارد . خوشی به همان اندازه ناخوشی حقيقت زندگی است . مسئله اين است که ما ميخواهيم به کدام حقيقت بها بدهيم و چه افکاری در ذهن خود بپرورانيم . انتخاب آگاهانه انديشه خوشحالی ، چيزی بيش از تسکين و آرامش است ، می تواند نتايج عملی فراوانی به بار آورد .
ويليام جيمز : بايد به خوبی ها توجه کنيدو بقيه چيزها را ناديده بگيريد.شايد مجبور شويد فلسفه بدی را به کلی فراموش کنيد ، اما برای خوشی و خوبی رقيبی می شناسيد؟
آياهيچوقت دقت کرده ايد که وقتی احساس خوبی در باره خود داريد ، ديگران هم بهتر از هميشه به نظر می رسند؟ و آيا اين تغيير در ديگران جالب توجه و يا حتی عجيب نيست ؟
جهان بازتابی از خود ماست . وقتی از خود بيزاريم ، از همه بيزاريم و وقتی به همين که هستيم ، عشق می ورزيم ، تمام جهان به نظر فوق العاده و دوست داشتنی می آيد. تصويری که انسان از خويشتن در ذهن دارد دقيقا تعيين می کند که چه رفتارهائی از او سر خواهد زد ، با چه کسانی دوستی خواهد کرد ، برای چه چيزهايی دست به تلاش خواهد زد و از چه چيزهايی اجتناب خواهد کرد .

منشا تمام افکار و حرکات ما چگونه ديدن خويشتن است . تجربيات ، موفقيتها، شکستها و افکاری که در باره خود داريم و واکنشهای ديگران نسبت به ما ، همه وهمه شکل دهنده تصويری هستند که از خويش در ذهن داريم و اعتقاد به حقيقی بودن اين تصوير است که سبب می شود زندگی را در چارچوب آن به پيش ببريم .
بنابراين تصوير ذهنی ما تعيين می کند که :
۱-دنيا را تا چه حد دوست داريم و چقدر مايل به زندگی در آن هستيم .
۲-دقيقا چه اندازه در زندگی موفق خواهيم بود.
ما همانی هستيم که معتقد به بودن آنيم . از اينروست که دکتر ماکسول مالتز می گويد :
هدف تمام روان درمانی ها تغيير تصويريست که فرد از خويشتن دارد.
اگر خود را در رياضيات درمانده ببينيد ، آنگاه تا ابد با اعداد و ارقام مشکل خواهيد داشت . شايد تحت تاثير چند تجربه زود هنگام ، نگرشی در شما شکل گرفته است که می گويد ( نوعش فرقی نمی کند ، من از پس رياضيات برنمی آيم ) بنابراين تلاش نمی کنيد و نتيجتا در جا می زنيد و عقب تر می رويد . اگر موفقيتی هم کسب کنيد آنرا اتفاقی تلقی می کنيد. اما وقتی موفق نمی شويد می گوئيد ( ببين من که گفتم نمی توانم ).
احتمالا شما به ديگران هم گفته ايد که از پس جمع و تفريق بر نمی آييد و هر چه بيشتر با برادر ، دوست و همسايه خود راجع به اين درماندگی حرف می زنيد ، بيشتر باورش می کنيد و بيشتر و عميق تر در حصار اين تصوير ذهنی محاط می شويد.
اولين گام بسوی يک پيشرفت گسترده برای کسب نتايج مطلوب ، تغيير نوع تفکر و بيان ما در رابطه با خويش است . کسی که کند می خواند به مجرد تغيير باور خود در مورد توانائيهايش می تواند شروع به تمرين تندخوانی کند . اگر تصوير ذهنی به شما می گويد که حس همکاری و تعاون شما عالی است ، آنگاه می توانيدبه آسانی در يادگيری ورزشهای گروهی جديد موفق باشيد . اما اگر همين تصوير به شما می گويد که از عهده اش بر نمی آئيد ، آنگاه بايد تمام مدت را نگران از دست دادن توپ باشيد که مطمئنا موفق هم خواهيد شد .
تصوير ذهنی انسان از خويشتن درست مانند يک ترموستات عمل می کند و رفتارهای او در دامنه محدود اين تصوير رقم می خورد . بنابراين رضا که انتظار دارد تنها در ۵۰ در صد موارد شاد باشد ، وقتی می بيند که اوضاع بيشتر از اندازه به نفع او پيش می رود با خود می گويد : (صبر کن ، اوضاع نمی تواند تا اين اندازه خوب باشد . هر لحظه ممکن است اتفاق بدی بيفتد .) و وقتی چنين می شود آنگاه نفس عميق می کشد و می گويد : (می دانستم که اين خوشی ها دوام نمی آورد.) شايد او نمی داند در دنيا کسانی هم وجود دارند که هميشه غمگينند و کسانی هم هستند که تقريبا هميشه شادند و همه ما بر اساس تصوير ذهنی خود از شاد زيستن ، کيفيت زندگی خود را تعيين می کنيم .معنی اش اين است که ما تعيين کننده تصاوير ذهنی و ارزش های خويش هستيم و خود تعيين می کنيم که از زندگی توقع چه ميزانی از شادی را داريم.
مردم موفق هميشه از واژه های تشکر آميز استفاده می کنند زيرا به اين واقعيت پی برده اند که تائيد درستی يک عمل نشانه سلامت و تندرستی است. اگر شما به ايوان لندل بخاطر پيروزيش در يک دوره مسابقه تنيس تبريک بگوييد او نمی گويد ( تصادفی تود ) يا (شانس آوردم )بلکه می گويد( متشکرم ).
تمام افراد موفق به اين نتيجه رسيده اند که بايد قدر ارزشهای خود را بدانند و اين را قبل از آنکه به اين انسانهای موفق شوند فهميده اند ، زيرا برای همه ما انسانها يک ضرورت است که ابتدا ارزشهای خويش را بشناسيم.
با نگاه کردن و دقيق شدن در اطرافيان می توان به ارزيابی تصوير ذهنی خويش پرداخت . ما فقط با کسانی ارتباط برقرار می کنيم که رفتار آنها با انتظارات ما همخوانی دارد ،کسانی که دارای يک تصوير ذهنی سلامت هستند از نزديکان خود انتظار دارند که با آنها بر اساس احترام رفتار کنند. اينگونه افراد چون با خود به خوبی رفتار می کنند برای ديگران هم ايجاد الگو می کنندو در واقع نمونه ای از رفتارهای مورد انتظار خود را در برخورد با خويش برای ديگران به نمايش می گذارند.
ديگران با ما همان رفتاری را دارند که ما خود با خويشتن داريم .
کسانی که با آنها ارتباط برقرار می کنيم به سرعت تشخيص می دهند که آيا ما برای خود احترام قائل هستيم يا نه ؟ و اگر ما خود بر اساس احترام برخورد کنيم ، آنها نيز اين رويه را تعقيب خواهند کرد .
افلاطون : ذهن خالق واقعيت است و برای تغيير واقعيت بايد ذهن را تغيير داد .
عشق ، جستجوی خوبيهای مردم است و اگر کسی بتواند اين کار را انجام دهد و پيوسته انجام دهد ، آنگاه خوشبختی خود را تضمين کرده است .

همه ما در طول زندگی که گذرانده ايم ، حوادث تلخ و شيرينی را پشت سر گذاشته ايم ، که بيشتر آنها به خواست ما انجام نشده اند .ولی هر يک از انها نقطه ای در تابلوی شخصيت ما ايجاد کرده اند و مجموعه اين نقاط است که اين تابلو را می سازد .
اگر من امروز اعتماد به نفس دارم و يا بر عکس شخصيتم متزلزل است ، مجموعه آن حوادث و يا تاريخ من است که مرا اينگونه ساخته است .پدرم وقت زيادی را با من گذرانده و چون مرا دوست داشته است بيشتر کارهای مرا ستوده است و مادرم دائما از من خواسته که خود را درجمع نشان دهم و از کارهای من تعريف کرده است . بعدا در مدرسه نيز چند کار جالب من مورد توجه قرار گرفته و مرا تشويق کرده اند و .... همه اينها باعث شده که من تصورم اين باشد که برتر از ديگران هستم و توانايی انجام هر کاری را دارم ، و يا با اعتماد به نفس باشم .
بر عکس اگر در دوران کودکی هر کار مرا نيشخند می کردند و اجازه دست زدن به هيچ چيز را نداشتم و هميشه تحت کنترل بودم ، بعدا در مدرسه نيز پای تخته زبانم می گرفت و درسی را که حتی از حفظ بودم نمی توانستم بيان کنم و مورد بی مهری معلم قرار می گرفتم و کم کم به گوشه ای رانده می شدم و.... همه اينها باعث می شد که من تصورم اين باشد که کمتر از ديگران هستم و انجام کارها را به ديگران می سپردم و يا فرد متزلزلی باشم .
هدف از بيان اين مطالب چيست ؟ ظاهرا شخصيت من مربوط به تاريخ من است . و من خودم در شکل گيری اين تاريخ نقشی نداشته ام . بايد گفت دقيقا همينطور است . ولی بايد گفت که شخصيت من مجوعه ای از اعتقادات است که ضمير ناخود آگاه مرا ساخته اند . مجموعه ای از تصورات است که من از خودم دارم . و نقاط اين تصوير ذهنی ثابت نيستند و می توان آنها را پاک کرد و به جای آن نقاط جديدی قرار داد و شکل تابلو را تغيير داد .
چگونه ؟ زياد مشکل نيست . اما دانش ، صبر و برنامه ريزی می خواهد . يک راه حل تلقين است و راه حل بسيار موثرتر تعيير تصوير ذهنی است .
مغز ما درست مانند قلب مان ضربان دارد اما اين ضربان را با گرفتن مچ دست نمی توان اندازه گرفت و احتياج به وسايل دقيقتری دارد . در نوار مغز می توان اين نوسانات را مشاهده کرد .متناسب با تعداد اين نوسانها نام گذاری به شکل زير انجام شده است :
FROGS
قورباغه ها
Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... who
arranged a running competition.
روزی از روزها گروهی از قورباغه هی کوچیک تصمیم گرفتند که با
هم مسابقه ی دو بدند.
The goal was to reach the top of a very high tower.
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود.
A big crowd had gathered around the tower to see the
race and cheer on the contestants....
جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند...
The race began....
و مسابقه شروع شد....
Honestly,no one in crowd really believed that the tiny
frogs would reach the top of the tower.
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی
بتوانند به نوک برج برسند.
You heard statements such as:
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:
"Oh, WAY too difficult!!"
"اوه,عجب کار مشکلی!!"
"They will NEVER make it to the top."
"اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند."
or:
یا:
"Not a chance that they will succeed. The tower is too
high!"
"هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه!"
The tiny frogs began collapsing. One by one....
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند...
Except for those, who in a fresh tempo, were climbing
higher and higher....
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند...
The crowd continued to yell, "It is too difficult!!! No one
will make it!"
جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!"
More tiny frogs got tired and gave up....
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف
...
But ONE continued higher and higher and higher....
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر....
This one wouldn't give up!
این یکی نمی خواست منصرف بشه!
At the end everyone else had given up climbing the
tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort,
was the only one who reached the top!
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه
کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید!
THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to
know how this one frog managed to do it?
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو
انجام داده؟
A contestant asked the tiny frog how he had found the
strength to succeed and reach the goal?
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا
کرده؟
It turned out....
و مشخص شد که...
That the winner was DEAF!!!!
برنده ی مسابقه کر بوده!!!
The wisdom of this story is:
Never listen to other people's tendencies to be negative or
pessimistic.... because they take your most wonderful
dreams and wishes away from you -- the ones you have in
your heart!
Always think of the power words have.
Because everything you hear and read will affect your
actions!
نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که:
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون
اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که
از ته دلتون آرزوشون رو دارید!
هیشه به قدرت کلمات فکر کنید.
چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره
Therefore:
پس:
ALWAYS be....
همیشه....
POSITIVE!
مثبت فکر کنید!
And above all:
و بالاتر از اون
Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill
your dreams!
کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید
رسید!
Always think:
و هیشه باور داشته باشید:
God and I can do this!
من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم
Pass this message on to 5 "tiny frogs" you care about.
این متن رو به 5 تا "قورباغه کوچولو" که براتون اهمیت دارند بفرستید.
Give them some motivation!!!
به اون ها کمی امید بدید!!
Most people walk in and out of your life......but FRIENDS
leave footprints in your heart
آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی
دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت
*موفق باشی*